وقتی که آنقدر خود را گم کنیم از یادمان می رود که فرشته نجات برای کمک ما آمد و از برکت وجود ما دیگران هم نجات پیدا کردند اما ما هنوز در غفلت خود گم هستیم و در عذابی که خود ساختیم غرق می شویم .
گوشه اطاق روی زمین نشسته بود
به روبرویش خیره شده بود و سیگار روشن را در دست چپش گرفته بود . و باز صدایی شنید
. قلبش با سرعت می زد . بلند شد و ایستاد و به سمتی که که صدا آمده بود نگاه کرد .
کسی نبود . سرش را برگرداند. پیرمرد خوش سیما را روبروی خود دید .
- مهلت تو تمام شد . آنچنان در
غفلت خود گم شده ای که راه بازگشت را گم کرده ای .
از فرط تعجب و وحشت چشمانش باز
مانده بود . گرمایی چیزی را در کف پایش احساس کرد . چشمانش را به زمین دوخت . خون
کف اطاق را پوشانده بود . نا خواسته نگاهش را به سمت جایی که نشسته بود برگرداند .
صدای نفس نفس های جسم نیمه جانش با صدای تلفن همراه شده بود . دوستش آخرین تلاش
خود را برای تماس با شقایق می کرد تا بگوید که چه دیده است
آن پیرمرد هم غیبش زده بود .
سیگار از دستش رها شد و بر روی لباسش افتاد و لباسش آتش گرفت . با آنکه جسمش بود
که می سوخت ولی آتش را در وجودش احساس می کرد ..............
پایان
شقایق ایستاد . کمی فکر کرد . شاید تمام این اتفاق ها یک خواب بوده و بس . اما می توانست یک امتحان کند که آیا آن همه اتفاق کابوسی بیش نبوده و یا اینکه همه آنها واقعیت داشته است . چند لحظه در چشمان دوستش نگاه کرد و گفت : باشه خودت خواستی
ولی بعد از اینکه فهمیدی دیگه ازم چیزی نپرس .- باشه
- مطمئنی . پشیمون نمی شی ؟
- آره خیلی هم مطمئنم .
دست دوستش را گرفت و به همراه دست خودش بالا آورد .
انگشتانش را به شکل هفت در آورد و گفت : از بین انگشتای من خودت رو نگاه کن
- خل شدی ؟ داری با من شوخی می کنی؟
-زهره مار . اگر صبر کنی می فهمی شوخی یعنی چی .
شقایق با خودش فکر می کرد که همه آن اتفاقات توهمی بیش نبوده است و به مرز دیوانگی سر زده است . دقیقه ای گذشت اما ....
به صداهای اطراف توجه کرد . اما دیگر کسی جیغ نمی زد . فقط ضربه های دست کسی بر روی صورتش احساس می کرد . چشمانش را به سختی باز کرد و افرادی را که اطرافش جمع شده بودند تار و محو می دید .
- شقایق بلند شو تو رو به خدا .
بعد از چند لحظه دوستش را شناخت . با تمام قدرتی که داشت از جایش بلند شد و قبل از آنکه دوستش بتواند دست او را بگیرد و به او کمک کند شقایق صورتش را به به سمت او چرخاند و با خشونت گفت : از من دور شو کثافت . دیگه نمی خوام ببینمت .
- چیه چه مرگت شده . نگاه ببین مردم چه طوری بهمون نگاه می کنن .
- برو گم شو آشغال . ازت بدم اومده دیگه نمی خوام ببینمت .
- خوب حداقل بهم بگو چرا این مسخره بازی ها رو در میاری .
اسکلت صورت دوستش زیر پوستی نازک با مویرگهایی قرمز رنگ پنهان شده بود . بینی اش ناپدید شده بود . جای موهای سرش کرک هایی به رنگ سفید در آمده بود و ریشی کوتاه و زبر همچون پسران تازه بالغ بر روی صورتش به انسان احساس بدی می داد .
پیراهن حریری که به تن داشت هر کسی را به این فکر وا می داشت که با زیباترین مخلوق خدا مواجه است . اما ....
بلکه با این لباس آن دختر به زشت ترین و ترسناک ترین موجود دنیا تبدیل شده بود و الهه هم بستر او پیرمردی با نیم تنه ی پایین تمساح بود . که دنده های سینه اش بیرون زده بود و چشم های قرمز و صورت چروکیده و دندان های زردش آدم را به وحشت می انداخت . بدن نحیف و کوچکش از قامت دوستش بالا می رفت و همانند آفتاب پرستی بر پیکر دوستش حلقه می زد . و با گاز زدن آن موجود بر پیکر دوستش جیغ دوستش چشمانش باز شد .
اسکلت صورت دوستش از زیر پوستی نازک با مویرگ های بنفش رنگ پدیدار شد . بینی اش ناپدید شده بود . جای موهای سرش کرک های زبر و بد ترکیبی به رنگ سفید در آمده بود و ریشی زبر و کوتاه همانند پسران تازه بالغ شده بر روی صورتش به انسان احساس بدب می داد . پیراهن حریری که به تن داشت هر انسان زمینی را به این فکر وا می داشت که زیباترین مخلوق دنیا مواجه می شود اما این تصوری اشتباه بود ...............
در میان کره ای بزرگ ایستاده بود مهی غلیظ اطرافش را احاطه کرده بود و زیر پایش چیزی وجود نداشت و با دوستش در هوا معلق بودند . تنها منبع روشنایی همان مهی بود که اطرافش را احاطه کرده بود .
دستانش را جلوی چشمانش برد . هر دو سالم بودند . و ثانیه ای نگذشت که شقایق در آغوش مادرش گریه کنان احساس می کرد که تکیه گاهی برای خود پیدا کرده است .
-
سلام شقایق امشب پیشم میایی .برای لحظه ای در چشمان دوستش نگاه کرد و احساس سوزشی در قسمت انگشتش می کرد . سعی کرد به آن توجهی نکند اما کم کم شدت سوزش افزایش می یافت . انگار چیزی میان انگشت سبابه و اشاره اش وجود داشت که انگشتانش را اذیت می کرد . انگشت سبابه و اشاره اش را به شکل هفت در آورد تا دیگر آن جسم انگشتانش را اذیت نکند . دیگر نتوانست طاقت بیاورد انگشتانش را همان گونه که به شکل هفت بود بالا آورد تا ببیند چه چیزی باعث این آزار شده است . پس سرش را پایین اورد تا دستش را نگاه کند اما............
احساسی دردناکتر از عذاب
هنوز فکر می کرد که اتفاقاتی که برایش پیش آمده است خواب بوده . اما نه واقعیت داشت . انگشتری مرکب از طلا و نقره که سطح پهن و خوش تراش آن پوشیده از هزاران قطعه کوچک الماس بود . وروی حلقه ی آن نوشته هایی به زبانی خاص غیر قابل درک نوشته شده بود . هاله ای از نور سفید اطراف انگشتر بود . و اطراف آن باریکه هایی ازنور به شکل مار اطراف آن می چرخید . و آن باریکه ها به مانند تیرِ کمانی با سرعتی سر سام آور به انگشتان شقایق حمله می بردند و آنها را به شدت زخمی می کردند . و سوراخ دردناکی را در انگشتانش به جای می گذاشتند .
- شقایق مادر بیدار شو تو رو به خدا .
ضعف کرده بود . انگار از هوش رفته بود وسر دستانش بر کیبورد باق ی مانده بود و دست مادرش بر شانه اش سنگینی می کرد . و حالا با صدای مادرش از خواب بیدار می شد . برای لحظه ای فکر کرد که مرده است . اما نه هنوز زنده بود و نفس می کشید . با اینکه دیگر احساسی از درد نداشت اما می ترسید که به انگشتانش نگاه کند . می ترسید که انگشتی نداشته باشد .
- شقایق چرا اینجا خوابیدی . نمی دونی که چقدر تو خواب جیغ ردی .
دستانش را جلوی چشمانش برد . هر دو سالم بودند . و ثانیه ای نگذشت که شقایق در آغوش مادرش گریه کنان احساس می کرد که تکیه گاهی برای خود پیدا کرده است .
تایپ کلمات مثل آهنگ متال بر روی مغزش پیاده روی می کرد . اما هم چنان ادامه می داد تا آنچه را که نیاز دارد به دست آورد . اولین گناه ؟
نه مدت ها بود که به این کار علاقه نشان می داد و از ارتباط داشتن با پسرهای کم سن و سالتر از خود لذت می برد .
سن جنسیت محل زندگی (asl plz )
دستش به شدت با کیبورد برخورد کرد . خون از انگتش فواره می زد . انگار که در انگشتش میخ فرو کرده بودند . دردی که احساس می کرد قابل تحمل نبود . از ته دل جیغ می زد . و حال تمام انگشتانش با میخ نامریی به کیبورد پرچ می شدند . دیگر دستانش را نمی توانست از کیبورد جدا کند . خون به صورتش می پاشید و طعم گس آنرا زیر زبانش احساس می کرد و دعا می کرد که کاش انگشتی بر روی دستش نداشت .
ودر میان درد ها فقط یک چیز بود که احساس متفاوتی در او ایجاد می کرد ....................................
بعد از اینکه دلی از عزا در آورد به سمت اتاقش راهی شد . باز هم هی خواست کمبود های خود را جبران کند و باز تکیه گاهی جز کامپیوتر و عکس ها و آودم های داخل آن نمی دید . پس از لحظه ای عکس های مردان و زنان عریان جلوی چشمانش نقش می بست . و باز مانند همیشه به جای آنکه او را تسلی خاطر دهد او را بیشتر آشفته می کرد . اما احساس می کرد برای لحظه ای از همه ی اتفاقات اطرافش به دور می شود و شاید این , احساس کاذبی بود که برای خودش ایجاد کرده بود .
و شاید شهوت را مامنی برای رفع نیاز های روحانیش تبدیل کرده بود . همان چیزی که براحتی با استفاده از آن می توانست محبت دیگران را نسبت به خود جلب کند و برای این امر جسمش را فدای روحش می کرد . اما این رفع نیاز گذرا تر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد اما برای تسکین روحش دوباره به آن نیاز داشت .........................................
و به آرامی به خواب عمیقی فرو رفت .
حدود ساعت های 5 بعد از ظهر از خواب بیدار شد . احساس کوفتگی می کرد . به سختی از روی تخت بلند شد . در اتاق را باز کرد و به سمت آشپزخانه رفت . در یخچال را باز کرد و هر چیزی که برای به چشمش می خورد برداشت و جلوی یخچال روی زمین نشست و مشغول خوردن شد . مثل اینکه سال ها چیزی نخورده بود . سرمای نان و غذاهای در یخچال مانده به این راحتی نمی توانست بر گرسنگی او غلبه کند .
- مادر شقایق بیدار شدی .
برای لحظه ای به مادرش خیره شد و لقمه در دهانش از حرکت ایستاد .
- نگرانت شدده بودم . از دیشب که اومدی خونه بیدرا نشدی . هر چه قدر هم بیدارت می کردم از خواب بیدار نمی شدی .
و بدون اینکه جواب مادرش را بدهد به خوردن ادامه داد .
- حالا مادر چرا اونجا نشستی . حداقل سفره می انداختی . از قحطی که نیومدی .
می خواست چیزی بگوید اما اتفاقاتی که برایش افتاده بود را از ذهنش گذراند . ترجیح داد جواب مادرش ندهد .
دامن حریربلندش بر روی زمین پهن شد و جلوی شقایق نشست . انگشتری را از دستش بیرون اورد و به سمت شقایق گرفت . گرمایی از دست زیبا رو پخش می شد که شقایق آن را بر روی صورتش احساس می کرد .
قلب شقایق تندتر می زد . باز ترس وجودش را گرفته بود . خودش را به عقب کشید اما بالاخره به دیوار اتاق برخورد کرد . دیگر جایی برای فرار نداشت . چشمانش از ترس داشت از حدقه می زد بیرون و خیره به چهره زیبارو نگاه می کرد . زیبارو هم آمد جلو وروبروی شقایق قرار گرفت و در چشمان شقایق نگاه می کرد . دستش را آورد جلو . گرمای دستش بیشتر احساس می شد . شقایق یک نگاه به انگشتر و یک نگاه به صورت زیبارو می انداخت . بدنش خیس عرق شده بود . زیبا رو صبر نکرد و دست شقایق را عقب کشید و انگشتری را به انگشتش کرد . گرمای دست زیبارو وجود شقایق را گرم کرده بود . کم مانده بود که شقایق غش کند .
زیبارو بلند شد و در هاله ای از آتش گم شد .
نفس نفس زنان از خواب بیدار شد . هنوز درد نیش آن مار ها را در وجودش احساس می کرد . حرکت چیزی را بر روی تنش احساس می کرد . زود از جایش بلند شد . می خواست دوباره فرار کند اما صدایی گفت صبر کن .
آنقدر آن صدا آرامش بخش بود که ترس را از وجودش فراری داد . با آرامش خاصی از حرکت ایستاد . دیگر چیزی را احساس نمی کرد . چیزی بر روی بدنش وجود نداشت . برگشت و پشت سرش را نگاه کرد . پشت سرش را نگاه کرد . باز هم همان پیرمرد . اما اینبار دیگر نترسید . علتش را نمی دانست اما دیگر نترسید . ولی بی حال شده بود . انگار آن موجود در وجودش رخنه کرده بود . با حالتی جنون آمیز چشمانش سفید شده بود . صدایی خرناس مانند از گلویش بیرون می آمد
- تو نباید از من بترسی . فورا بیرون بیا
و به آرامی به طرف شقایق حرکت کرد . صدای قدم های پیرمرد همانند صدای پتکی بود که بر سر شقایق وارد می شد . و بالاخره بر روی دست هایش بر روی زمین افتاد
- صبر کن کاری ندارم . گفتم بیرون بیاد گفتم بیاد بیرون . من از طرف خدا مامورم . وگرنه مجبور می شوم به زور متوسل بشوم . آن موقع است که به خشم خدا دچار می شوی .
و ماری از پاچه ی شلوار شقایق به بیرون خزید و به سمت پیرمرد حرکت کرد . چشمان شقایق از سفیدی برگشت و با دیدن آن صحنه جیغ زنان یک متر به عقب پرید و مار به با یک خیز به به زیبارروی تبدیل شد که و بر روی دست هایش بلند شد و با صدایی نرم گفت : من هم از طرف خدا مامور هستم .
پیرمرد - ولی تو هیچ حقی نداری در عالم زندگی خودت را نمایان کنی
زیباروی – این خواسته ی تو بود .
پیرمرد – نمی خواهی که شکایت تو را نزد خداوند کنم که همانند عزازیل از در گاهش رانده شوی .
زیباروی – ولی او مستحق عذاب است
پیرمرد – یادم نمیرود که هنگام عصیان شما اجنه چه فتنه هایی به پا کرده بودید . شراره های شهاب برای شما کم بود . هنوز یادم هست که تو را کجا تو به غل وزنجیرکردم . من می دانم که چرا خودت نمایان کردی . تو هنوز یک جنی
زیباروی - من هنوز یک جن هستم و زیبا رویان بنی آدم بهترین پناهگاه من هستند
پیرمرد – هنوز نمی دانم که چرا خداوند تو را انتخاب کرد . بهتر است نزد درگاه خداوند توبه کنی .
نزدیک بود او را مجنون کنی . حالا خودت می دانی که چه کنی
زیبا رو صورتش را به سمت شقایق چرخاند
تا به حال اینقدر راحت و آسوده نخوابیده بود . همین که چشمانش را باز کرد نور شدیدی چشمانش را زد . در هاله ای از نور بر روی تشکی نرم و لطیف از پر گل شقایق خوابیده بود . آن نور گرم و زرد رنگ کم کم افول کرد و همه چیز معلوم شد. تختی که روی آن خوابیده بود از طلایی براق که با کنده کاری های زیبا مزین شده بود ساخته شده بود . اطرافش را نگاه کرد اما چیزی جز سفیدی ندید . همه جا سفید . کمی ترسیده بود . از جایش بلند شد و پاهایش را بر روی زمین سفید گذاشت و موجی حاصل از گذاشته شدن پاهایش بر روی زمین از زیر پاهای او ایجاد شد . بی هدف به راه افتاد . همچنان موج بر زیر پایش ایجاد می شد و تا دور دست ها امتداد می یافت و لباس حریر سفید بلندش بر روی زمین کشیده می شد . راهش را ادامه داد اما نه به چیزی رسید و نه به کسی . خستگی را احساس نمی کرد اما از این همه پوچی خسته شده بود . به آرامی به روی زمین نشست و دست هایش را به دور پاهایش قلاب کرد . نگاهی به زمین انداخت . برای لحظه ای چیزی جز سفیدی نمی دید تا اینکه تصویر صورتش بر روی زمین پدیدار شد . زمین مثل آینه صورتش را نشان می داد . زیبایی صورتش برایش قابل باور نبود . دستانش را بالا آورد و کشیده و نرم و زیبا . آستین دست چپش را زد بالا اما اثری از زخم بر روی شاهرگش نبود . دوباره صورتش را برگرداند تا خودش را نگاه کند . صورتی شبه گرگ و سیاه و بد قواره با موهای کرک مانند و گثیف چیزی بود که از صورت خودش میدید . زود دست هایش را بالا آورد و نگاهشان کرد . اما دست های زشت و تاول زده و سیاه رنگ جای آن دست های زیبا را گرفته بود . از جایش بلند و شروع کرد به دویدن و کاری جز جیغ زدن نداشت و آن سفیدی تبدیل به سیاهی بی احساسی می شد که گرمایی سوزان از خود ساطع می کرد . و آن حریر زیبا به مارهایی زشت و وحشتناک تبدیل شد که به دور بدنش چنبره می زدند و تا اینکه او با صورت به زمین خورد . آتش تمام وجودش را فرا گرفت و نیش آن مارها بدنش را مسموم و دردناک کرد .
از ته دل جیغ می کشید اما صدای جیغش را فقط خودش می شنید و بس . نوری از سر انگشت پیرمرد پرتاب و به سینه شقایق برخرد کرد . نور در وجود شقایق رخنه کرد . تمام بدنش را همانند حریری پوشید و آرامشی برای او به ارمغان آورد که تا به حال تجربه آن را نداشت . آن بوی بد از وجودش پاک شده بود . احساس بی وزنی می کرد . ریتم نفس های تند و نامنظمش حالا به ریتم خاص و منظمی تبدیل شده بود . هوایی که وارد ریه هایش می شد خنک و دلنشین بود و او را به یاد بهار می انداخت . و به خواب عمیقی فرو رفت .
ادامه دارد
از ترس نمی توانست چشمانش را باز کند . تمام بدنش می لرزید . به روی پهلوی چپش خوابیده بود . می ترسید . انتظار داشت چشمانش را باز کند و خودش را در منجلابی از کثافت ببیند . در زمان گم شده بود . باز از یادش رفته بود در چه زمانی است . کم کم جرات کرد که چشمانش را باز کند . لباس هایش خیس عرق شده بود . نفس هایش کمی منظم تر شده بود . چشمانش را که باز کرد خودش را در آشپزخانه دید و قرص های اعصابش در دستش . هنوز بوی بد آن ماده زرد رنگ از وجودش پاک نشده بود . وخودش این را احساس می کرد واین موضوع او را بیشتر نگران می کرد . چه طور به این خواب رفته بود . خوابی که از واقعیت ملموس تر بود . اصلا واقعیت بود . اما اینکه چگونه برایش اتفاق افتاده بود برایش علامت سوال بود . و با خودش حرف زد:
- اینا همه فقط یه خواب بود . یه خواب . یه خواب . یه خواب . ........... اینم بوی چاه فاضلابه آره چاه فاضلاب . و از اینکه هنوز قرص هایش در دستش بود خوشحال بود . و همینکه خواست که یکی از آنها را بخورد همان صدای پیرمرد آمد : چرا از واقعیت فرار می کنی ؟
شقایق رویش را برگرداند . از چیزی که جلوی چشمانش دیده بود متوحش شروع کرد به جیغ زدن و از ترس روی دست هایش به عقب حرکت می کرد
ادامه دارد
ترس در تمام وجودش رخنه کرده بود . به شدت گیج شده بود . این موقع صبح پدر و مادرش کجا بودند .
دقیقه ای با مادرش بحث کرد .
مادر
دخترم تا این موقع شب کجا بودی
شقایق
بیرون
مادر
کدوم بیرون
شقایق
مامان دوباره شروع نکن
مادر
آخه من نباید بدونم تو با کی می ری . کجا می ری .
شقایق
یه عمر ندونستی حالا هم نمی خواد بدونی
مادر
آخ حیف که پدرت نیست
شقایق
مثلا چی کار می کردی . اونم که همش
مادر
زهره مار دختره حاضر جواب . یه عمر براتون زحمت کشیدم حالا اینجوری جوابمو می دین . خاک تو سر برادرای بزرگت رو هم بکنن . اگه یه ذره غیرت داشتن حداقل میزدن تو سرت بشینی سر جات .
شهیاد از در آشپزخانه داخل آمد و گفت : خوب راست می گه مامان . ما اینجا برات دلواپس می شیم .
مادر
برو خاک تو سرت کنن که همش لاس این دخترا رو می زنی . تو از خداته سر به تن این نباشه
مادر
دفعه آخرت باشه تا این موقع بیرون می مونی
ناگهان با درد بالا آورد انگار که از معده اش آتش بیرون می آمد . مایعی زرد رنگ و چندش آور و براق تختش را پر کرد کسی داخل اتاق نبود که کمکش کند .
بعد از اینکه با مادرش جر و بحث کرد به سمت اتاقش رفت و در را از پشت قفل کرد . کسی دیگر حریف او نبود و از دادن هر نوع فحشی به مادرش دریغ نکرد .
استخوان ها ی زائدی از سقف دهانش شروع به رشد کردن کردند و با درد باور نکردنی در زبانش فرو رفتند واز زیر گلویش بیرون زدند و مانند چنگک به دو طرف خم شدند . به طوری که دیگر نمی توانست حرف بزند . می خواست از ته دل جیغ بزند ولی صدایش در گلو خفه می شد . از شدت درد به خود می پیچید و چشمانش سیاهی رفت و دیگر جایی را نمی دید . بر روی تخت افتاد و مایع زرد رنگ و چسبناکی که روی تخت بود به اطراف پخش شد . گویی در دیگ روغن داغ افتاده بود . پشتش می سوخت و می خواست از جایش بلند شود اما آن ماده چسبناک او را به تخت چسبانده بود . ماده بر روی لباسش حرکت کرد تمام بدنش از گلو به پایین را پوشاند . از لباس هایش نفوذ می کرد به مانند آهن مذاب شده در بدنش فرو می رفت . سرش را از درد به دو طرف تکان می داد اما تلاش بی فایده بود . حالا مایع داشت از گلویش بالا می رفت و او نفوذ ماده ای بیگانه را در خود احساس می کرد . از دهانش گذشت و بینی هایش رسید و راه تنفسش را بست و او را همانند مومیایی شده ای در خود پنهان کرد . مایع زرد تمام تخت را پوشانده بود و برآمدگی هایی بر روی آن دیده می شد که حرکت می کردند و تن او در آن مردابی از عذاب فرو می رفت .
ادامه دارد
تمام بدنش خیس عرق بود . چیزی به یاد نمی آورد .برای لحظه ای خودش را نمی شناخت . خوشحال بود از اینکه تمام آن چیزهایی که برایش اتفاق افتاده بود خواب بوده است . اما چیزی برایش عجیب بود . او کی به خانه آمده بود . چگونه آمده بود . تاریخ امروز چیست . هیچ چیز به یادش نمی آمد . نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت . ساعت شش بود . اما اینبار ساعت در خود حرفی برای گفتن داشت . هوا هنوز گرگ و میش بود . پرده را به کناری زد . هوا داشت کم کم روشن می شد ............
اما نه این یک تصور کاذب بود . برعکس هوا داشت کم کم تاریک می شد و خورشید به پایین افول می کرد .
زود رفت کنار تلویزیون و آنرا روشن کرد . تمام شبکه ها برفک می زد . هیچ شبکه ای برنامه نداشت.
همین که سرش را برگرداند تصویری بر روی صفحه ظاهر شد . برنامه صبحگاهی بود . باز دوباره رفت کنار پنجره طلوع زیبای خورشید را مشاهده کرد . ساعت را نگاه کرد . ساعت شش صبح بود . خیلی گیج شده بود . پیش خودش گفت : صبحی خیالاتی شدم . انگار دیشب غذای سنگین خوردم صبحی مغزم از کار افتاده .
به سراغ کابینت رفت تا قرص های اعصابش را بردارد که صدایی از پشت سر به گوشش رسید . باری لحظه ای در جایش خشکش زد . صدای نرم و بدون لرزش پیرمردی که لطافت خاصی در آن بود :
بدجور خودتو گم کردی .
شقایق رویش را برگرداند تا ببیند چه کسی است . اما کسی نبود .
ادامه دارد
صدای تلفن به صدا در آمد و شقایق گوشی را برداشت : الو سلام
- سلام شقایق می خوام بریم بیرون . زود بیا چهارراه ........
- آخه
- آخه نداره زود بیا در ضمن رامین هم میاد
- تو از کجا می دونی
در را محکم بست . خیلی خسته شده بود . امروز اصلا بر وفق مرادش نبود . تمام روز را بد شانسی آورده بود .
- رامین اون کی بود دیدمش .
- هیچ کی دختر خالم بود .
- وای خدا تو با دختر خاله می ری کافی شاپ
- وایستا شقایق . اشتباه شده
اما نمی دانست که چرا از اینکه از رامین جدا شده احساس بدی ندارد ولی قلیش پر از نفرت بود . و پیرمرد از کنار رامین رد شد.
در گوشش صدایی زمزمه می کرد : هرگز هیچ کدام نباید محزون باشد .
رامین پیش خودش گفت : اوه خدای من . به خدا نمی خواستم این طور بشه . امروز فقط می خواستم با یه دختر حرف بزنم . من چه طور می تونم به یه پسر دیگه حسودی نکنم اگه ....... حالا باید بفهمم نباید با این کارم شقایق رو ناراحت می کردم . من اونو دوست دارم . خدا منو ببخشه دلشو شکستم .
صدای زنگ ساعت اعصاب خرد کن بود . اما حوصله آنرا نداشت که از جایش بلند شود .
داوست راننده به سمت شقایق چرخیده بود و با چاقویی که به دستش بود بازی می کرد .
هر سه تایی به سرعت از ماشین پیاده شدند . و تا می توانستند دویدند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. لاشه پیرمردی جلوی ماشین افتاده بود . با آن ضربه ای که به او وارد شده بود مرگش تعجب آور نبود اما تعجب آورتر که بدون اینکه صدمه ای به او وارد شده باشد از جایش بلند شد و به راهش ادامه داد .
راننده تا می توانست پایش را روی ترمز گذاشت اما دیگر دیر شده بود . ضربه کشنده بود اما آنقدر شدید نبود که جلوی ماشین کاملا پچ شود و راننده با ضربه ای هر چه هولناکتر به شیشه جلو برخرد کند و ضربه مغزی شود . دوست راننده هم از پشت به شدت با شیشه جلو برخورد کرد . با این حساب سه دختر بدون اینکه حتی از جایشان تکان بخورند سالم ماندند . و بعد از اینکه ماشین متوقف شد به سرعت در ماشین را باز کردند و پا گذاشتند به فرار . به طوری که حتی چاقویی که تا دسته در سینه دوست راننده فرو رفته بود و خونی که از گوش راننده می آمد نشدند .
در بر روی پاشنه اش چرخید و شقایق وارد خانه شد .
کلید را در قفل چرخاند .
فاطمه - شقایق ببینم رفتار این پیرمرده یه کم عجیب نیست . همش دنبال ما میاد .
پریچهر - پیرمرد از موی سفیدش خجالت نمی کشه . افتاده دنبال چند تا دختر جوون .
شقایق
داریم به چهارراه نزدیک می شیم . همیشه یه پلیس اونجا کشیک هست .
سرباز - خانم من که کسی رو نمی بینم .
فاطمه
اما خودم دیدمش مرتیکه هرزه رو که کرده بود دنبال ما
سرباز پیش خودش فکر کرد عجب جیگرایی بودن . اما تمام وجودش را حس عجیبی فرا گرفت از اینکه این فکر به سرش خطور کرده بود پشیمان شد . پیش خودش گفت : دیگه از این غلطا نمی کنم . این شکل نگاه و فکر برای او یک کار عادی بود اما نفهمید که چرا دیگر نمی تواند این کار را انجام دهد و پیرمردی را دید که از روبرویش رد شد و او از نو متولد شده بود با نگرشی نو .
" خدا منو ببخشه " و شنید :" خدا آمرزنده و مهربان است "
شقایق
فاطی من می ترسم . باز این پیرمرده افتاده دنبال ما .
پریچهر
بی شوخی شقایق بدجور تو نخ توئه .
فاطمه
آقا ببخشید یه پیرمرد افتاده دنبال ما . می شه یه لطف کنین همراه ما بیاین . شبه ما تنها خیلی می ترسیم .
مرد سی ساله با خوشرویی پذیرفت . چند قدم که با هم رفتن در ذهن مرد فکرهایی می آمدند و می رفتند . راهش را به یکباره از دخترها جدا کرد اما چرا نمی دانست فقط در ذهنش گفت من زن وبچه دارم . آه خدای من , خیانت . و پیرمردی از روبروی او رد شد و مرد پیش خود گفت خدایا منو ببخش .........
دخترها متعجب از رفتار مرد جوان حیران مانده بودند .
شقایق
خدا لعنتت کنه فاطی نمی شد بری از یه جا دیگه مانتو بخری . حتما می بایستی بیای تو همین خیابون خلوت خرید کنی حالا این موقع شب چه غلطی کنیم . باید تا آخر خیابون بریم تا یه تاکسی گیر بیاد . حدود نیم ساعت پیاده روی . من دیگه قلبم داره از حرکت می افته
صاحب ماشین به دوستش گفت : آخ چه تیکه هایی . بساطمون جور جور شد عرق و چیپس آب آلبالو و سه تا تیکه بلا .
ماشین حدود بیست متر جلوتر از حرکت ایستاد و فاطمه خودش را زودتر از همه به ماشین رساند و سرش را به سمت در ماشین خم کرد و گفت : آقا مستقیم . اما صدای گوشخراش موسیقی داخل ماشین نگذاشت که صدای او به راننده برسد اما راننده نگاه هرزه آمیزی به فاطمه انداخت و با خنده ای شیطانی گفت بله .
فاطمه
بچه ها زود سوار بشین . اما دلش خیلی شور می زد . باز هم می ترسید ولی چاره ای نبود . و در دلش می گفت خدایا بهمون کمک کن . و پیرمرد از کنار او رد شد .
فاطمه
آقا من گفتم مستقیم .
راننده صدای پخش صوت راکم کرد و گفت : بله خانم
فاطمه
می گم آقا من گفتم مستقیم
راننده
اِ راستش من درست نشنیدم . حالا بگین کجا می رین من می رسونمتون
دوست راننده هم گفت : آره عزیزا بگین ما خودمون می رسونیمتون .
فاطمه که دست هایش می لرزید و از تن و جانش عرق می ریخت و قلبش مثل شقایق و پریچهر تند تند می زد گفت : نه آقا ممنون ما همین جا پیاده می شیم .
راننده
نه خانم شما باید امشب همراه ما بیاین .
شقایق
آقا نگه می داری یا جیغ بزنم .
دوست راننده که جلوی شقایق نشسته بود رویش را برگرداند و گفت یا خفه شو یا با همین چاقو خفت کنم . و شقایق از شدت ترس دیگر قدرت حرف زدن نداشت . راننده سرعتش را تا می توانست زیاد کرد
ادامه دارد .................