تبليغاتX
داستانی برای داستان .......
دلم برات بگه از.......

وقتی که آنقدر خود را گم کنیم از یادمان می رود که فرشته نجات برای کمک ما آمد و از برکت وجود ما دیگران هم نجات پیدا کردند اما ما هنوز در غفلت خود گم هستیم و در عذابی که خود ساختیم غرق می شویم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

شقایق وارد اطاقش شد . آخرین قوطی که برایش مانده بود پیدا کرد . سرش را باز کرد و خواست قبل از انجام دادن افکارش کمی سرخوش باشد .

گوشه اطاق روی زمین نشسته بود به روبرویش خیره شده بود و سیگار روشن را در دست چپش گرفته بود . و باز صدایی شنید . قلبش با سرعت می زد . بلند شد و ایستاد و به سمتی که که صدا آمده بود نگاه کرد . کسی نبود . سرش را برگرداند. پیرمرد خوش سیما را روبروی خود دید .

- مهلت تو تمام شد . آنچنان در غفلت خود گم شده ای که راه بازگشت را گم کرده ای .

از فرط تعجب و وحشت چشمانش باز مانده بود . گرمایی چیزی را در کف پایش احساس کرد . چشمانش را به زمین دوخت . خون کف اطاق را پوشانده بود . نا خواسته نگاهش را به سمت جایی که نشسته بود برگرداند . صدای نفس نفس های جسم نیمه جانش با صدای تلفن همراه شده بود . دوستش آخرین تلاش خود را برای تماس با شقایق می کرد تا بگوید که چه دیده است

آن پیرمرد هم غیبش زده بود . سیگار از دستش رها شد و بر روی لباسش افتاد و لباسش آتش گرفت . با آنکه جسمش بود که می سوخت ولی آتش را در وجودش احساس می کرد ..............  

پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

ناگهان از میان انگشتانش برق سفیدی را دید که همانند پارچه ای از روی جسمی برداشته می شود و راز آن را معلوم می کند آن برق جسم واقعی او را نشان داد . دستش سفید تر از برف زمستان و کشیده همچون دست عجوزه ها که رگ های قرمز و بنفش زیر پوستش معلوم بود . همه ی این اتفاق ها در لحظه ای رخ داد و او را سر جایش میخ کوب کرد .
+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

کنجکاو بود . امتحان انجام دادن کار شقایق هیچ ضرری نداشت. این افکار در ذهن او می چرخید . آخر انگشتانش دست راستش را مثل هفت بالا آورد و با تعجب به آنها نگاه کرد . دست چپش را بالا آورد و از میان انگشتانش به آن خیره شد . مثل آنکه ذره بینی به دست گرفته باشد دست راستش را پایین و بالا می آورد و چشمانش را تنگ می کرد و به این فکر می کرد که شقایق دیوانه شده است که می خواهد از میان انگشتانش چیز عجیبی را به او نشان دهد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

دوستش راهی شد.اما حرف های شقایق همچنان فکرش را آزار می داد . شقایق نمی توانست بی دلیل آن کار ها را انجام داده باشد . چشمان شقایق حقیقتی را به دنبال داشت . نمی خواست دیگر به آن اتفاق ها فکر کند . این فکرها می توانست خوشی امشب او را از بین ببرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

اما اتفاق مهمی نیفتاد . ناگهان حالت چهره دوستش عوض شد و با حالتی ترسیده رو به شقایق کرد . شقایق کمی به خودش امیدوار شد که دچار توهم نشده است . - شقایق این چیه و بعد برای لحظه ای در چشمان شقایق خیره شد و با خنده ای شیطنت آمیز به او گفت : خرفت شدی دختر . چقدر بهت گفتم سیگاری زیاد نکش . حالا هم زده به مغزت وسلاولای مغزت دارن زیادی حال می کنن باهات . بوسه ای بر گونه ی شقایق زد و گفت : دختر من هم بعضی وقتا دچار توهم می شم . عادیه . شب منتظرت هستم . شقایق مات و مبهوت ایستاده بود و رفتن دوستش را نگاه می کرد ..............
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

شقایق ایستاد . کمی فکر کرد . شاید تمام این اتفاق ها یک خواب بوده و بس . اما می توانست یک امتحان کند که آیا آن همه اتفاق کابوسی بیش نبوده و یا اینکه همه آنها واقعیت داشته است . چند لحظه در چشمان دوستش نگاه کرد و گفت : باشه خودت خواستی ولی بعد از اینکه فهمیدی دیگه ازم چیزی نپرس .

- باشه

- مطمئنی . پشیمون نمی شی ؟

- آره خیلی هم مطمئنم .

دست دوستش را گرفت و به همراه دست خودش بالا آورد .

انگشتانش را به شکل هفت در آورد و گفت : از بین انگشتای من خودت رو نگاه کن

- خل شدی ؟ داری با من شوخی می کنی؟

-زهره مار . اگر صبر کنی می فهمی شوخی یعنی چی .

شقایق با خودش فکر می کرد که همه آن اتفاقات توهمی بیش نبوده است و به مرز دیوانگی سر زده است . دقیقه ای گذشت اما ....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

به صداهای اطراف توجه کرد . اما دیگر کسی جیغ نمی زد . فقط ضربه های دست کسی بر روی صورتش احساس می کرد . چشمانش را به سختی باز کرد و افرادی را که اطرافش جمع شده بودند تار و محو می دید .

- شقایق بلند شو تو رو به خدا .

بعد از چند لحظه دوستش را شناخت . با تمام قدرتی که داشت از جایش بلند شد و قبل از آنکه دوستش بتواند دست او را بگیرد و به او کمک کند شقایق صورتش را به به سمت او چرخاند و با خشونت گفت : از من دور شو کثافت . دیگه نمی خوام ببینمت .

- چیه چه مرگت شده . نگاه ببین مردم چه طوری بهمون نگاه می کنن .

- برو گم شو آشغال . ازت بدم اومده دیگه نمی خوام ببینمت .

- خوب حداقل بهم بگو چرا این مسخره بازی ها رو در میاری .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

اسکلت صورت دوستش زیر پوستی نازک با مویرگهایی قرمز رنگ پنهان شده بود . بینی اش ناپدید شده بود . جای موهای سرش کرک هایی به رنگ سفید در آمده بود و ریشی کوتاه و زبر همچون پسران تازه بالغ بر روی صورتش به انسان احساس بدی می داد .

پیراهن حریری که به تن داشت هر کسی را به این فکر وا می داشت که با زیباترین مخلوق خدا مواجه است . اما ....

بلکه با این لباس آن دختر به زشت ترین و ترسناک ترین موجود دنیا تبدیل شده بود و الهه هم بستر او پیرمردی با نیم تنه ی پایین تمساح بود . که دنده های سینه اش بیرون زده بود و چشم های قرمز و صورت چروکیده و دندان های زردش آدم را به وحشت می انداخت . بدن نحیف و کوچکش از قامت دوستش بالا می رفت و همانند آفتاب پرستی بر پیکر دوستش حلقه می زد . و با گاز زدن آن موجود بر پیکر دوستش جیغ دوستش چشمانش باز شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

اسکلت صورت دوستش از زیر پوستی نازک با مویرگ های بنفش رنگ پدیدار شد . بینی اش ناپدید شده بود . جای موهای سرش کرک های زبر و بد ترکیبی به رنگ سفید در آمده بود و ریشی زبر و کوتاه همانند پسران تازه بالغ شده بر روی صورتش به انسان احساس بدب می داد . پیراهن حریری که به تن داشت هر انسان زمینی را به این فکر وا می داشت که زیباترین مخلوق دنیا مواجه می شود اما این تصوری اشتباه بود ...............

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

در میان کره ای بزرگ ایستاده بود مهی غلیظ اطرافش را احاطه کرده بود و زیر پایش چیزی وجود نداشت و با دوستش در هوا معلق بودند . تنها منبع روشنایی همان مهی بود که اطرافش را احاطه کرده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

صدای دوستش وحشتناکتر و رکیکتر می شد . صدای وحشتانکی از پشت سرش شنید . سریع صورتش را برگرداند . همه چیز عادی بود مردم بدون توجه به آن چیزی که می دید از کنارشان رد می شدند . جیغ می زد اما صدایش به گوش های خودش هم نمی رسید . بهد از یک چشم به هم زدن هاله ای از نور مانند از میان انگشتانش بیرون آمدو همانند کره ای بزرگ او را به دنیای تیره و تاریک برد . صورتش را به سمت دوستش برگرداند . حالا می توانست تمام بدن دوستش را ببیند که چگونه مسخ شده بود .....................
+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/19ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

دستانش را جلوی چشمانش برد . هر دو سالم بودند . و ثانیه ای نگذشت که شقایق در آغوش مادرش گریه کنان احساس می کرد که تکیه گاهی برای خود پیدا کرده است .

اما تصویری سیاه وتیره که میان انگشتانش می دید او را هم ترسانده و هم کنجکاو کرده بود . با چشمانی از حدقه بیرون زده دستش را بالا آورد . انگار میان انگشتانش فیلتری گذاشته بودند که می توانست دنیایی متفاوت از دنیای اطرافش را ببیند . دستش را جلوی صورت دوستش برد . آن چیزی را که می دید باور نمی کرد .........................................
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

- سلام شقایق امشب پیشم میایی .

برای لحظه ای در چشمان دوستش نگاه کرد و احساس سوزشی در قسمت انگشتش می کرد . سعی کرد به آن توجهی نکند اما کم کم شدت سوزش افزایش می یافت . انگار چیزی میان انگشت سبابه و اشاره اش وجود داشت که انگشتانش را اذیت می کرد . انگشت سبابه و اشاره اش را به شکل هفت در آورد تا دیگر آن جسم انگشتانش را اذیت نکند . دیگر نتوانست طاقت بیاورد انگشتانش را همان گونه که به شکل هفت بود بالا آورد تا ببیند چه چیزی باعث این آزار شده است . پس سرش را پایین اورد تا دستش را نگاه کند اما............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

احساسی دردناکتر از عذاب

هنوز فکر می کرد که اتفاقاتی که برایش پیش آمده است خواب بوده . اما نه واقعیت داشت . انگشتری مرکب از طلا و نقره که سطح پهن و خوش تراش آن پوشیده از هزاران قطعه کوچک الماس بود . وروی حلقه ی آن نوشته هایی به زبانی خاص غیر قابل درک نوشته شده بود .  هاله ای از نور سفید اطراف انگشتر بود . و اطراف آن باریکه هایی ازنور به شکل مار اطراف آن می چرخید . و آن باریکه ها به مانند تیرِ کمانی با سرعتی سر سام آور به انگشتان شقایق حمله می بردند و آنها را به شدت زخمی می کردند . و سوراخ دردناکی را در انگشتانش به جای می گذاشتند .

-         شقایق مادر بیدار شو تو رو به خدا .

ضعف کرده بود . انگار از هوش رفته بود وسر دستانش بر کیبورد باق ی مانده بود و دست مادرش بر شانه اش سنگینی می کرد . و حالا با صدای مادرش از خواب بیدار می شد . برای لحظه ای فکر کرد که مرده است . اما نه هنوز زنده بود و نفس می کشید . با اینکه دیگر احساسی از درد نداشت اما می ترسید که به انگشتانش نگاه کند . می ترسید که انگشتی نداشته باشد .

-         شقایق چرا اینجا خوابیدی . نمی دونی که چقدر تو خواب جیغ ردی .

دستانش را جلوی چشمانش برد . هر دو سالم بودند . و ثانیه ای نگذشت که شقایق در آغوش مادرش گریه کنان احساس می کرد که تکیه گاهی برای خود پیدا کرده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

تایپ کلمات مثل آهنگ متال بر روی مغزش پیاده روی می کرد . اما هم چنان ادامه می داد تا آنچه را که نیاز دارد به دست آورد . اولین گناه ؟

نه مدت ها بود که به این کار علاقه نشان می داد و از ارتباط داشتن با پسرهای کم سن و سالتر از خود لذت می برد . 

سن جنسیت محل زندگی (asl plz )

دستش به شدت با کیبورد برخورد کرد . خون از انگتش فواره می زد . انگار که در انگشتش میخ فرو کرده بودند .  دردی که احساس می کرد قابل تحمل نبود . از ته دل جیغ می زد . و حال تمام انگشتانش با میخ نامریی به کیبورد پرچ می شدند . دیگر دستانش را نمی توانست از کیبورد جدا کند . خون به صورتش می پاشید و طعم گس آنرا زیر زبانش احساس می کرد و دعا می کرد که کاش انگشتی بر روی دستش نداشت .

ودر میان درد ها فقط یک چیز بود که احساس  متفاوتی در او ایجاد می کرد ....................................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

بعد از اینکه دلی از عزا در آورد به سمت اتاقش راهی شد . باز هم هی خواست کمبود های خود را جبران کند و باز تکیه گاهی جز کامپیوتر و عکس ها و آودم های داخل آن نمی دید . پس از لحظه ای عکس های مردان و زنان عریان جلوی چشمانش نقش می بست . و باز مانند همیشه به جای آنکه او را تسلی خاطر دهد او را بیشتر آشفته می کرد . اما احساس می کرد برای لحظه ای از همه ی اتفاقات اطرافش به دور می شود و شاید این , احساس کاذبی بود که برای خودش ایجاد کرده بود .

و شاید شهوت را مامنی برای رفع نیاز های روحانیش تبدیل کرده بود . همان چیزی که براحتی با استفاده از آن می توانست محبت دیگران را نسبت به خود جلب کند و برای این امر جسمش را فدای روحش می کرد . اما این رفع نیاز گذرا تر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد اما برای تسکین روحش دوباره به آن نیاز داشت .........................................

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

و به آرامی به خواب عمیقی فرو رفت .

حدود ساعت های 5 بعد از ظهر از خواب بیدار شد . احساس کوفتگی می کرد . به سختی از روی تخت بلند شد . در اتاق را باز کرد و به سمت آشپزخانه رفت . در یخچال را باز کرد و هر چیزی که برای به چشمش می خورد برداشت و جلوی یخچال روی زمین نشست و مشغول خوردن شد . مثل اینکه سال ها چیزی نخورده بود . سرمای نان و غذاهای در یخچال مانده به این راحتی نمی توانست بر گرسنگی او غلبه کند .

-         مادر شقایق بیدار شدی .

برای لحظه ای به مادرش خیره شد و لقمه در دهانش از حرکت ایستاد .  

-         نگرانت شدده بودم . از دیشب که اومدی خونه بیدرا نشدی . هر چه قدر هم بیدارت می کردم از خواب بیدار نمی شدی .

و بدون اینکه جواب مادرش را بدهد به خوردن ادامه داد .

      -     حالا مادر چرا اونجا نشستی . حداقل سفره می انداختی . از قحطی که نیومدی .

می خواست چیزی بگوید اما اتفاقاتی که برایش افتاده بود را از ذهنش گذراند . ترجیح داد جواب مادرش ندهد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

دامن حریربلندش بر روی زمین پهن شد و جلوی شقایق نشست . انگشتری را از دستش بیرون اورد و به سمت شقایق گرفت . گرمایی از دست زیبا رو پخش می شد که شقایق آن را بر روی صورتش احساس می کرد .

قلب شقایق تندتر می زد . باز ترس وجودش را گرفته بود . خودش را به عقب کشید اما بالاخره به دیوار اتاق برخورد کرد . دیگر جایی برای فرار نداشت . چشمانش از ترس داشت از حدقه می زد بیرون و خیره به چهره زیبارو نگاه می کرد . زیبارو هم آمد جلو وروبروی شقایق قرار گرفت و در چشمان شقایق نگاه می کرد . دستش را آورد جلو . گرمای دستش بیشتر احساس می شد . شقایق یک نگاه به انگشتر و یک نگاه به صورت زیبارو می انداخت . بدنش خیس عرق شده بود . زیبا رو صبر نکرد و دست شقایق را عقب کشید و انگشتری را به انگشتش کرد . گرمای دست زیبارو وجود شقایق را گرم کرده بود . کم مانده بود که شقایق غش کند .

زیبارو بلند شد و در هاله ای از آتش گم شد .   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

نفس نفس زنان از خواب بیدار شد . هنوز درد نیش آن مار ها را در وجودش احساس می کرد . حرکت چیزی را بر روی تنش احساس می کرد . زود از جایش بلند شد . می خواست دوباره فرار کند اما صدایی گفت صبر کن .

آنقدر آن صدا آرامش بخش بود که ترس را از وجودش فراری داد . با آرامش خاصی از حرکت ایستاد . دیگر چیزی را احساس نمی کرد . چیزی بر روی بدنش وجود نداشت . برگشت و پشت سرش را نگاه کرد . پشت سرش را نگاه کرد . باز هم همان پیرمرد . اما اینبار دیگر نترسید . علتش را نمی دانست اما دیگر نترسید . ولی بی حال شده بود . انگار آن موجود در وجودش رخنه کرده بود . با حالتی جنون آمیز چشمانش سفید شده بود . صدایی خرناس مانند از گلویش بیرون می آمد

- تو نباید از من بترسی . فورا بیرون بیا

و به آرامی به طرف شقایق حرکت کرد . صدای قدم های پیرمرد همانند صدای پتکی بود که بر سر  شقایق وارد می شد . و بالاخره بر روی دست هایش بر روی زمین افتاد

- صبر کن کاری ندارم . گفتم بیرون بیاد گفتم بیاد بیرون . من از طرف خدا مامورم . وگرنه مجبور می شوم به زور متوسل بشوم . آن موقع است که به خشم خدا دچار می شوی .

و ماری از پاچه ی شلوار شقایق به بیرون خزید و به سمت پیرمرد حرکت کرد . چشمان شقایق از سفیدی برگشت و با دیدن آن صحنه جیغ زنان یک متر به عقب پرید و مار به با یک خیز به به زیبارروی تبدیل شد که و بر روی دست هایش بلند شد و با صدایی نرم گفت : من هم از طرف خدا مامور هستم .

پیرمرد - ولی تو هیچ حقی نداری در عالم زندگی خودت را نمایان کنی

زیباروی این خواسته ی تو بود .

پیرمرد نمی خواهی که شکایت تو را نزد خداوند کنم که همانند عزازیل از در گاهش رانده شوی .

زیباروی ولی او مستحق عذاب است 

پیرمرد یادم نمیرود که هنگام عصیان شما اجنه چه فتنه هایی به پا کرده بودید . شراره های شهاب برای شما کم بود . هنوز یادم هست که تو را کجا تو به غل وزنجیرکردم . من می دانم که چرا خودت نمایان کردی . تو هنوز یک جنی

زیباروی -  من هنوز یک جن هستم و زیبا رویان بنی آدم بهترین پناهگاه من هستند

پیرمرد هنوز نمی دانم که چرا خداوند تو را انتخاب کرد . بهتر است نزد درگاه خداوند توبه کنی .

نزدیک بود او را مجنون کنی . حالا خودت می دانی که چه کنی

زیبا رو صورتش را به سمت شقایق چرخاند

ادامه دارد
+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/13ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

تا به حال اینقدر راحت و آسوده نخوابیده بود . همین که چشمانش را باز کرد نور شدیدی چشمانش را زد . در هاله ای از نور بر روی تشکی نرم و لطیف از پر گل شقایق خوابیده بود . آن نور گرم و زرد رنگ کم کم افول کرد و همه چیز معلوم شد. تختی که روی آن خوابیده بود از طلایی براق که با کنده کاری های زیبا مزین شده بود ساخته شده بود . اطرافش را نگاه کرد اما چیزی جز سفیدی ندید . همه جا سفید . کمی ترسیده بود . از جایش بلند شد و پاهایش را بر روی زمین سفید گذاشت و موجی حاصل از گذاشته شدن پاهایش بر روی زمین از زیر پاهای او ایجاد شد . بی هدف به راه افتاد . همچنان موج بر زیر پایش ایجاد می شد و تا دور دست ها امتداد می یافت و لباس حریر سفید بلندش بر روی زمین کشیده می شد . راهش را ادامه داد اما نه به چیزی رسید و نه به کسی . خستگی را احساس نمی کرد اما از این همه پوچی خسته شده بود . به آرامی به روی زمین نشست و دست هایش را به دور پاهایش قلاب کرد . نگاهی به زمین انداخت . برای لحظه ای چیزی جز سفیدی نمی دید تا اینکه تصویر صورتش بر روی زمین پدیدار شد . زمین مثل آینه صورتش را نشان می داد . زیبایی صورتش برایش قابل باور نبود . دستانش را بالا آورد و کشیده و نرم و زیبا . آستین دست چپش را زد بالا اما اثری از زخم بر روی شاهرگش نبود . دوباره صورتش را برگرداند تا خودش را نگاه کند . صورتی شبه گرگ و سیاه و بد قواره با موهای کرک مانند و گثیف چیزی بود که از صورت خودش میدید . زود دست هایش را بالا آورد و نگاهشان کرد . اما دست های زشت و تاول زده و سیاه رنگ جای آن دست های زیبا را گرفته بود . از جایش بلند و شروع کرد به دویدن و کاری جز جیغ زدن نداشت  و آن سفیدی تبدیل به سیاهی بی احساسی می شد که گرمایی سوزان از خود ساطع می کرد . و آن حریر زیبا به مارهایی زشت و وحشتناک تبدیل شد که به دور بدنش چنبره می زدند و تا اینکه او با صورت به زمین خورد . آتش تمام وجودش را فرا گرفت و نیش آن مارها بدنش را مسموم و دردناک کرد .

ادامه دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

از ته دل جیغ می کشید اما صدای جیغش را فقط خودش می شنید و بس . نوری از سر انگشت پیرمرد پرتاب و به سینه شقایق برخرد کرد . نور در وجود شقایق رخنه کرد . تمام بدنش را همانند حریری پوشید و آرامشی برای او به ارمغان آورد که تا به حال تجربه آن را نداشت . آن بوی بد از وجودش پاک شده بود . احساس بی وزنی می کرد . ریتم نفس های تند و نامنظمش حالا به ریتم خاص و منظمی تبدیل شده بود . هوایی که وارد ریه هایش می شد خنک و دلنشین بود و او را به یاد بهار می انداخت . و به خواب عمیقی فرو رفت .

ادامه دارد

شما فکر می کنید آخر داستان چی می شه . می تونید ادامه داستان رو بنویسید . فکر می کنید پیرمرد کیه . اصلا داستان خوب و تاثیر گذار هست .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

از ترس نمی توانست چشمانش را باز کند . تمام بدنش می لرزید . به روی پهلوی چپش خوابیده بود . می ترسید . انتظار داشت چشمانش را باز کند و خودش را در منجلابی از کثافت ببیند . در زمان گم شده بود . باز از یادش رفته بود در چه زمانی است . کم کم جرات کرد که چشمانش را باز کند . لباس هایش خیس عرق شده بود . نفس هایش کمی منظم تر شده بود . چشمانش را که باز کرد خودش را در آشپزخانه دید و قرص های اعصابش در دستش . هنوز بوی بد آن ماده زرد رنگ از وجودش پاک نشده بود . وخودش این را احساس می کرد واین موضوع او را بیشتر نگران می کرد . چه طور به این خواب رفته بود . خوابی که از واقعیت ملموس تر بود . اصلا واقعیت بود . اما اینکه چگونه برایش اتفاق افتاده بود برایش علامت سوال بود . و با خودش حرف زد:

- اینا همه فقط یه خواب بود . یه خواب . یه خواب . یه خواب . ........... اینم بوی چاه فاضلابه آره چاه فاضلاب . و از اینکه هنوز قرص هایش در دستش بود خوشحال بود . و همینکه خواست که یکی از آنها را بخورد همان صدای پیرمرد آمد : چرا از واقعیت فرار می کنی ؟

شقایق رویش را برگرداند . از چیزی که جلوی چشمانش دیده بود متوحش شروع کرد به جیغ زدن و از ترس روی دست هایش به عقب حرکت می کرد

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

 ترس در تمام وجودش رخنه کرده بود . به شدت گیج شده بود . این موقع صبح پدر و مادرش کجا بودند .

دقیقه ای با مادرش بحث کرد .

مادر

 دخترم تا این موقع شب کجا بودی

شقایق

 بیرون

مادر

 کدوم بیرون

شقایق

 مامان دوباره شروع نکن

مادر

 آخه من نباید بدونم تو با کی می ری . کجا می ری .

شقایق

 یه عمر ندونستی حالا هم نمی خواد بدونی

مادر

 آخ حیف که پدرت نیست

شقایق

 مثلا چی کار می کردی . اونم که همش

مادر

 زهره مار دختره حاضر جواب . یه عمر براتون زحمت کشیدم حالا اینجوری جوابمو می دین . خاک تو سر برادرای بزرگت رو  هم بکنن . اگه یه ذره غیرت داشتن حداقل میزدن تو سرت بشینی سر جات .

شهیاد از در آشپزخانه داخل آمد و گفت : خوب راست می گه مامان . ما اینجا برات دلواپس می شیم .

مادر

  برو خاک تو سرت کنن که همش لاس این دخترا رو می زنی . تو از خداته سر به تن این نباشه

مادر

 دفعه آخرت باشه تا این موقع بیرون می مونی

ناگهان با درد بالا آورد انگار که از معده اش آتش بیرون می آمد . مایعی زرد رنگ و چندش آور و براق تختش را پر کرد کسی داخل اتاق نبود که کمکش کند .

بعد از اینکه با مادرش جر و بحث کرد به سمت اتاقش رفت و در را از پشت قفل کرد . کسی دیگر حریف او نبود و از دادن هر نوع فحشی به مادرش دریغ نکرد .

استخوان ها ی زائدی از سقف دهانش شروع به رشد کردن کردند و با درد باور نکردنی در زبانش فرو رفتند واز زیر گلویش بیرون زدند و مانند چنگک به دو طرف خم شدند . به طوری که دیگر نمی توانست حرف بزند . می خواست از ته دل جیغ بزند ولی صدایش در گلو خفه می شد . از شدت درد به خود می پیچید و چشمانش سیاهی رفت و دیگر جایی را نمی دید . بر روی تخت افتاد و مایع زرد رنگ و چسبناکی که روی تخت بود به اطراف پخش شد . گویی در دیگ روغن داغ افتاده بود . پشتش می سوخت و می خواست از جایش بلند شود اما آن ماده چسبناک او را به تخت چسبانده بود . ماده بر روی لباسش حرکت کرد تمام بدنش از گلو به پایین را پوشاند . از لباس هایش نفوذ می کرد به مانند آهن مذاب شده در بدنش فرو می رفت . سرش را از درد به دو طرف تکان می داد اما تلاش بی فایده بود . حالا مایع داشت از گلویش بالا می رفت و او نفوذ ماده ای بیگانه را در خود احساس می کرد . از دهانش گذشت و بینی هایش رسید و راه تنفسش را بست و او را همانند مومیایی شده ای در خود پنهان کرد . مایع زرد تمام تخت را پوشانده بود و برآمدگی هایی بر روی آن دیده می شد که حرکت می کردند و تن او در آن مردابی از عذاب فرو می رفت .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/05ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

تمام بدنش خیس عرق بود . چیزی به یاد نمی آورد .برای لحظه ای خودش را نمی شناخت . خوشحال بود از اینکه تمام آن چیزهایی که برایش اتفاق افتاده بود خواب بوده است . اما چیزی برایش عجیب بود . او کی به خانه آمده بود . چگونه آمده بود . تاریخ امروز چیست . هیچ چیز به یادش نمی آمد . نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت . ساعت شش بود . اما اینبار ساعت در خود حرفی برای گفتن داشت . هوا هنوز گرگ و میش بود . پرده را به کناری زد . هوا داشت کم کم روشن می شد ............

اما نه این یک تصور کاذب بود . برعکس هوا داشت کم کم تاریک می شد  و خورشید به پایین افول می کرد .

زود رفت کنار تلویزیون و آنرا روشن کرد . تمام شبکه ها برفک می زد . هیچ شبکه ای برنامه نداشت.

همین که سرش را برگرداند تصویری بر روی صفحه ظاهر شد . برنامه صبحگاهی بود . باز دوباره رفت کنار پنجره طلوع زیبای خورشید را مشاهده کرد . ساعت را نگاه کرد . ساعت شش صبح بود . خیلی گیج شده بود . پیش خودش گفت : صبحی خیالاتی شدم . انگار دیشب غذای سنگین خوردم صبحی مغزم از کار افتاده .

به سراغ کابینت رفت تا قرص های اعصابش را بردارد که صدایی از پشت سر به گوشش رسید . باری لحظه ای در جایش خشکش زد . صدای نرم و بدون لرزش پیرمردی که لطافت خاصی در آن بود :

بدجور خودتو گم کردی . 

شقایق رویش را برگرداند تا ببیند چه کسی است . اما کسی نبود .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

صدای تلفن به صدا در آمد و شقایق گوشی را برداشت : الو سلام

- سلام شقایق می خوام بریم بیرون . زود بیا چهارراه ........

- آخه

- آخه نداره زود بیا در ضمن رامین هم میاد

- تو از کجا می دونی

در را محکم بست . خیلی خسته شده بود . امروز اصلا بر وفق مرادش نبود . تمام روز را بد شانسی آورده بود .

- رامین اون کی بود دیدمش .

- هیچ کی دختر خالم بود .

- وای خدا تو با دختر خاله می ری کافی شاپ

- وایستا شقایق . اشتباه شده

اما نمی دانست که چرا از اینکه از رامین جدا شده احساس بدی ندارد ولی قلیش پر از نفرت بود . و پیرمرد از کنار رامین رد شد.

در گوشش صدایی زمزمه می کرد : هرگز هیچ کدام نباید محزون باشد .

رامین پیش خودش گفت : اوه خدای من . به خدا نمی خواستم این طور بشه . امروز فقط می خواستم با یه دختر حرف بزنم . من چه طور می تونم به یه پسر دیگه حسودی نکنم اگه ....... حالا باید بفهمم نباید با این کارم شقایق رو ناراحت می کردم . من اونو دوست دارم . خدا منو ببخشه دلشو شکستم .

صدای زنگ ساعت اعصاب خرد کن بود . اما حوصله آنرا نداشت که از جایش بلند شود .

ادامه دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

داوست راننده به سمت شقایق چرخیده بود و با چاقویی که به دستش بود بازی می کرد .

هر سه تایی به سرعت از ماشین پیاده شدند . و تا می توانستند دویدند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. لاشه پیرمردی جلوی ماشین افتاده بود . با آن ضربه ای که به او وارد شده بود مرگش تعجب آور نبود اما تعجب آورتر که بدون اینکه صدمه ای به او وارد شده باشد از جایش بلند شد و به راهش ادامه داد .

راننده تا می توانست پایش را روی ترمز گذاشت اما دیگر دیر شده بود . ضربه کشنده بود اما آنقدر شدید نبود که جلوی ماشین کاملا پچ شود و راننده با ضربه ای هر چه هولناکتر به شیشه جلو برخرد کند و ضربه مغزی شود . دوست راننده هم از پشت به شدت با شیشه جلو برخورد کرد . با این حساب سه دختر بدون اینکه حتی از جایشان تکان بخورند سالم ماندند . و بعد از اینکه ماشین متوقف شد به سرعت در ماشین را باز کردند و پا گذاشتند به فرار . به طوری که حتی چاقویی که تا دسته در سینه دوست راننده فرو رفته بود و خونی که از گوش راننده می آمد نشدند .

در بر روی پاشنه اش چرخید و شقایق وارد خانه شد .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

کلید را در قفل چرخاند .

فاطمه - شقایق ببینم رفتار این پیرمرده یه کم عجیب نیست . همش دنبال ما میاد .

پریچهر - پیرمرد از موی سفیدش خجالت نمی کشه . افتاده دنبال چند تا دختر جوون .

شقایق

 داریم به چهارراه نزدیک می شیم . همیشه یه پلیس اونجا کشیک هست .

سرباز - خانم من که کسی رو نمی بینم .

فاطمه

 اما خودم دیدمش مرتیکه هرزه رو که کرده بود دنبال ما

سرباز پیش خودش فکر کرد عجب جیگرایی بودن . اما تمام وجودش را حس عجیبی فرا گرفت از اینکه این فکر به سرش خطور کرده بود پشیمان شد . پیش خودش گفت : دیگه از این غلطا نمی کنم . این شکل نگاه و فکر برای او یک کار عادی بود اما نفهمید که چرا دیگر نمی تواند این کار را انجام دهد و پیرمردی را دید که از روبرویش رد شد و او از نو متولد شده بود با نگرشی نو .

" خدا منو ببخشه " و شنید :" خدا آمرزنده و مهربان است "

شقایق

 فاطی من می ترسم . باز این پیرمرده افتاده دنبال ما .

پریچهر

 بی شوخی شقایق بدجور تو نخ توئه .

فاطمه

 آقا ببخشید یه پیرمرد افتاده دنبال ما . می شه یه لطف کنین همراه ما بیاین . شبه ما تنها خیلی می ترسیم .

مرد سی ساله با خوشرویی پذیرفت . چند قدم که با هم رفتن در ذهن مرد فکرهایی می آمدند و می رفتند . راهش را به یکباره از دخترها جدا کرد اما چرا نمی دانست فقط در ذهنش گفت من زن وبچه دارم . آه خدای من , خیانت . و پیرمردی از روبروی او رد شد و مرد پیش خود گفت خدایا منو ببخش .........

دخترها متعجب از رفتار مرد جوان حیران مانده بودند .

شقایق

 خدا لعنتت کنه فاطی نمی شد بری از یه جا دیگه مانتو بخری . حتما می بایستی بیای تو همین خیابون خلوت خرید کنی حالا این موقع شب چه غلطی کنیم . باید تا آخر خیابون بریم تا یه تاکسی گیر بیاد . حدود نیم ساعت پیاده روی . من دیگه قلبم داره از حرکت می افته

صاحب ماشین به دوستش گفت : آخ چه تیکه هایی . بساطمون جور جور شد عرق و چیپس آب آلبالو و سه تا تیکه بلا .

ماشین حدود بیست متر جلوتر از حرکت ایستاد و فاطمه خودش را زودتر از همه به ماشین رساند و سرش را به سمت در ماشین خم کرد و گفت : آقا مستقیم . اما صدای گوشخراش موسیقی داخل ماشین نگذاشت که صدای او به راننده برسد اما راننده نگاه هرزه آمیزی به فاطمه انداخت و با خنده ای شیطانی گفت بله .

فاطمه

 بچه ها زود سوار بشین . اما دلش خیلی شور می زد . باز هم می ترسید ولی چاره ای نبود . و در دلش می گفت خدایا بهمون کمک کن . و پیرمرد از کنار او رد شد .

فاطمه

 آقا من گفتم مستقیم .

راننده صدای پخش صوت راکم کرد و گفت : بله خانم

فاطمه

 می گم آقا من گفتم مستقیم

راننده

 اِ راستش من درست نشنیدم . حالا بگین کجا می رین من می رسونمتون

دوست راننده هم گفت : آره عزیزا بگین ما خودمون می رسونیمتون .

فاطمه که دست هایش می لرزید و از تن و جانش عرق می ریخت و قلبش مثل شقایق و پریچهر تند تند می زد گفت : نه آقا ممنون ما همین جا پیاده می شیم .

راننده

 نه خانم شما باید امشب همراه ما بیاین .

شقایق

 

 

 آقا نگه می داری یا جیغ بزنم .

دوست راننده که جلوی شقایق نشسته بود رویش را برگرداند و گفت یا خفه شو یا با همین چاقو خفت کنم . و شقایق از شدت ترس دیگر قدرت حرف زدن نداشت . راننده سرعتش را تا می توانست زیاد کرد

ادامه دارد .................

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/30ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

 
onLoad and onUnload Example